|
|
|
|
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! فاضل نظری قاصدک هان چه خبر آوردي ؟ قاصدک دست بر دار از اين در وطن خويش غريب قاصدک راستي آيا جايي خبري هست هنوز قاصدک
اخوان ثالث اين روزهاي من دقيقا مثل اين شعر هست ... ديگه چه فرقي ميكنه كه امروز از ديروز زودتر بگذره يا دير تر ! وقتي كه همه جاي اين زندگي براي من يه رنگ پاشيدن ديگه چه فرقي ميكنه زود برسم يا دير! اينكه خطم روشن باشه يا خاموش! مهم اينه كه اين نفسو به زور زندگي دارم ميدم تو و بعد هلش ميدم بيرون و همون لحظه باز زندگيه كه مي بر ه و به زور ميچپونه تو حلقومم!! ديگه روزا و شبا چه فرقي با هم دارن وقتي نيتم اينه كه بگذرونم تا اين نفس وامونده وا بمونه و به قول حسين پناهي خلاص... پرده بر رخ خورشيد بگيريد تا اين ابرهاي خشمگين راه بر او نبندند اينان كه تير برخوردشان زمين را به لرزه مي افكند بيچاره خورشيد چه هراسي در دل دارد وقتي اين ابرهاي خشمگين به خشم بر ميخيزند پرده بر رخ خورشيد بگيريد اينان كه تاب ديدن اين همه زيبايي را ندارند ببين چگونه سياه اند و كدر اين ابرهاي خشم سنگين ببين چه وهمي را در دل مي نشانند من مي هراسم خورشيد نيز. هنوز هم انسانهايي هستند كه نان شبشان با سر بريدن تهيه ميشود ... هنوز هستند كساني كه شلاق را محكم تر در دست ميگيرند و تازيانه ميزنند هر چه سخت تر بلكه مواجبي را براي نان خود تهيه دارند هنوز هستند كساني كه زير چهار پايه هاي اعدام لگد ميزنند ... هنوز هستند كساني كه به من و تو تجاوز ميكنند تا اقراري گيرند و نان تهيه كنند هنوز هستند ... من گمان ميكردم اين ها را به تاريخ سپرديم تا درس عبرتي باشد نمي دانستم در زمانه ي اكنون نيز هستند محتاجاني كه نانشان به همين خون ها بسته است... چه نكبتي در خود داري اي فقر در هر جامه اي كه باشي چه فرهنگي چه اقتصادي جز نكبت چيزي نداري... براي حميدي كه از بين ميليون ها ميليون انسان پركشيد ولي با اهداي عضو در ذره ذره زندگي بعضي انسانها سهيم شد. هفته قبل بود كه يكي از همكارا 3 عضو جوان خانواده اش رو از دست داد و امروز زنگ شد و گفت چهارمين نفر كه تو كما بود دچار مرگ مغزي شده و قراره اعضاي بدنش رو هديه بدن ... ناراحت شدم از مرگ يك نفر و خوشحال از اين فرهنگ كه در بين ما انسانها جا باز ميكنه اينكه ميتونيم با ديگران در زندگي سهيم بشيم. ميتونيم اگر اشكي به ديده داريم براي ديگران نخواهيم و با اهداي عضو شادي را براي خانواده اي به ارمغان بياريم. يادش گرامي ... چه بي هوا در موعد بهار دل به پائيز دادي پژمردي و از شاخه افتادي چه بي هوا!!! كاش دستهايي كه تو را ميچيد نگاهي به چشم هاي عاشق پروانه داشت چه بي خبر دل ما را به سوگ نشاندي چه ناگزيري مرگ...
برای وحیدی که رفت... که دل ماندن تو این دنیای هر کی هر کی رو نداشت و بیخبر گذاشت و رفت. ابر عقيم دگر نطفه ي باران نمي كارد در دل آسمان من دلم براي باران تنگ شدست باران كه هديه ي بغض هايم بود من دلم تنگ پرسه در اسمان است پرسه با بالهايم و پرواز پرواز با عاريتي كه پروانه اي مرا داد و خود در تپش زمان مرگ را بوسيد من دلم به دلتنگي براي تو ، تنگ شده هر از گاهي هوس دلتنگي ات به سرم مي افتد و دوباره باران است كه پيشكش چشمان من ميشود و اكنون كه ابر ها عقيم گشته اند چشم هاي من نيز در بي آبي مي سوزند دلم هم در دلتنگي هاي تو آتش ميگيرد. بگو معجزه اي شايد و شايد دعاي دل دردمند من كفايت كند باران را بگو به سمت ما بيايد كه دلم ابريست. هواي باريدن به سر دارد باران را پيشكش چشمانم كن امشب. روياهايت را به هم مي بافي گيسوي زني نيز گره خورده بر روياهايت زني كه همبستر تو نبود نيست نخواهد بود تو همچنان رويا مي بافي مشتاقانه با گيسوي زني كه جاري نيست و دستهاي تو راهي به حجم خيالينش نمي برد. روياهايت طناب ميشود بر گردنت گيسوي زني گره خورده بر طناب رويايت خواهي رفت با او به شوق گيسوي خيالينش... ميداني ! گاهي دلم تنگ ميشود مادر... دستهايم كه نحيف اند و كوچك ياراي تغيير هيچ چيز را ندارم. تو را نيز ندارم. امروز يكي از دستهايم را چيدند به جرم بال گشودن ... گويا به بلوغ مي انديشيدم به بلوغ به پروانه شدن... داشتم پيله ام را ميگشودم !!! راستي شايد من هم روزي زن شوم مادر ولي نه آنگونه كه تو هستي... من خط بطلان ميكشم بر سرگذشت منحوس تكراري كه ارث تو بود و جهل پدر در زندگي ام... دستم را چيدند و من غمگين شدم مادر... تو اما نيستي تا جاري اشكهايم را مامن شوي... تنها ميگريم كسي را ندارم تا از درد بگويم به كجا بايد برد اين زندگي را اين جبر تكراري را ... داد من به گوش هيچ كس نميرسد اينجا ديوار هاي قانون يا به قدري بلندند كه دستم نمي رسد يا اصلا وجود ندارند... اينجا هميشه يك كابوس در بيداري و خواب گريبانم را ميگيرد، تنهايم مادر ... تنها . به راستي با يك دست هم ميشود زن شد نه؟ ميشود عشق را در خود پروراند؟ هرگز نخواهم خواست كه مانند تو باشم... من كودكانم را هيچ كجاي سرزمينم رها نخواهم كرد من درد بي كسي را به كام فرزندانم نمي نشانم ... به راستي ميتوانم آيا؟ ميترسم ... ميترسم كه قدري بزرگتر شوم و شكوفه هاي بلوغ را در پيراهنم جا دهم آن وقت ريشه ام را برچينند مادر... ميترسم!!! از زندگي مي ترسم. |
|